مهدی حاجی باقری: کتاب شبیه کور شدن یک نقاش (انتشارات عطران)

0

۱)غول تنهایی، سرش درد می­کند.

اولین بار بود که نسیم خنک صبح را روی صورتش حس نمی­کرد. سر از بالش بلند کرد و نشست. نگاهی به پنجره انداخت. پنجره باز بود و نسیم، پرده را می­رقصاند. پاهایش را از لبه تخت آویزان کرد. احساس سبک بودن می­کرد. قصد برخواستن کرد. نرم و آرام، مثل قاصدکی رها شده در باد به کنار پنجره رسید.

هیچ حسی از سنگینی نبود. هیچ حسی از سرما یا گرما. هیچ حسی از خستگی یا سرزندگی. حتی غلظت هوا را هم احساس نمی­کرد. دست هایش را می­توانست بدون صرف هیچ نیرویی تکان دهد. حس رهایی داشت. نسیم شده بود. نرم شده بود. بی نهایت شده بود. برگشت؛ پشت سرش را نگاه کرد. خودش را دید که روی تخت خوابیده.

۲) چرا ماهی های قرمز، نارجی­اند.

نزدیک تر رفت، چهره­ی جسم بی جانش، غرق در آرامش بود. لبخندی به خودش زد، سپس خودش را رها کرد و از اتاق خارج شد.

پله ها را پایین آمد، بوی نان تازه را می­توانست احساس کند. طبق عادت همیشگی به سمت آشپزخانه رفت.

مادرش داشت میز را می­چید. پدرش بالای میز نهار خوری نشته بود و روزنانه می­خواند. و برادر کوچکش، سر از پنجره کوچک آشپزخانه بیرون کرده بود و غاز ها را نگاه می­کرد. خیالش راحت بود که کسی او را نمی­بیند. به سمت میز رفت. مادرش گفت:

-آمدی پسرم. مربا می­خواهی یا تخم مرغ؟

۳)تابلو نقاشی را پشت و رو کن.

روی صندلی مقابل پدرش نشست. لبخندی به مادر زد و گفت:

-مرده ها که چیزی نمی­خورند مادر.

پدر، همانطور که صورتش پشت روزنانه پنهان بود، سرش را تکان داد و با لبخند گفت:

-پسرم…. . مادرت که تا به حال نمرده. او نمی­تواند ما را درک کند.

۴)در تاریکی فقط راهی وجود دارد که شمع ها روشنش می­کنند.

از خانه خارج شد.  مسیرش را به سمت مترسک میان مزرعه گرفت و به را افتاد. چند قدمی بیشتر نرفته بود که برادر کوچکش، باز سر از پنجره بیرون کشید و فریاد زد:

-به من هم پرواز کردن یاد می­دهی؟

+من پرواز بلد نیستم.

-پس چطور پا هایت روی زمین نیستند؟

+من فقط سقوط نمی­کنم.

-من هم می­خواهم سقوط نکنم.

+زنده ها همیشه در معرض سقوط اند. صبر کن، تا زمین رهایت کند.

به راهش ادامه داد. اندکی بعد، هاله­ای از نور مقابلش بود. پدرش از داخل آشپزخانه، همانطور که روزنامه می­خواند فریاد کشید:

-این هاله نمی­گذارد بیش از این، از جسم هایمان دور شویم.

برادرکوچکش با خشم فریاد کشید:

-قرار بود امروز برایم ماهی قرمز بخری. از همان نارنجی ها.

انتشارات عطران 021-66191000 WWW.ATRANBOOK.IR

انتشارات عطران
۰۲۱-۶۶۱۹۱۰۰۰
WWW.ATRANBOOK.IR

نظرات بسته اند