چاپ رایگان کتاب

انتشارات عطران: اهدای تندیس داستان برتر اولین جشنواره بزرگ شعر و داستان کوتاه فاخته به خانم فروزان حسینی

0

انتشارات عطران: اهدای تندیس داستان برتر اولین جشنواره بزرگ شعر و داستان کوتاه فاخته به خانم فروزان حسینی
« داستان کوتاه » دست های سرد مادر به قلم سرکار خانم فروزان حسینی 
مادر با همان وقار و متانت همیشگی سینی چای و شیرینی را روی میز مقابل پدر گذاشت و خودش هم کنار بابا به پشتی مبل تکیه داد. نفس راحتی کشید آنگونه که انگار بالاخره از خستگی کار روزانه فارغ شده باشد.
من هم به آنها ملحق شدم بی مقدمه صورت آنها را بوسیدم. داشتم کادوی سالگرد ازدواج مامان فرشته و بابا را می دادم که یک دفعه احساس کردم سرم داره گیج میره تعادل نداشتم خانه انگار افتاده بود روی ویبره بابا داد زد زلزله من جیغ کشیدم. مامان وحشت کرده بود اون حتی از باد و بوران و رعد و برق هم می ترسید تا چه رسد به زلزله با سرعت از پله ها دویدیم پایین. روی پله های آخر بود که سر خوردم و افتادم زمین. مامان کمی از من جلوتر بود در یک آن احساس کردم تمام سقف داره میاد پایین مامان به سمت من برگشت یهویی همه جا تاریک شد. گرد وخاک داشت خفه م می کرد به سختی می تونستم نفس بکشم تا جایی که توان داشتم داد زدم اما انگار کسی صدای منو نمی شنید ولی من صدای بابا رو می شنیدم فریاد میزد و کمک می طلبید دوباره با تمام توان فریاد زدم اما صدای جیغ و داد عابران و عبور و مرور ماشین ها و بوق وآژیر آمبولانسها نمی گذاشت کسی صدای منو بشنوه. چند تا ناله کوتاه به گوشم خورد، فکر می کنم آخرین ناله های مامان بود دیگه نفسهام داشت قطع می شد انگار خوابم برد. بیدار که شدم صدای دایی ایوب و دادا جیران و شوهرخاله ام آقای کرمی و چند نفر دیگر از فامیلها رو شنیدم مثل اینکه آمده بودند کمک احساس کردم نوری اطرافم راروشن کرد نور گوشی موبایلم بود که نمی دونم چه طوری افتاده بود روی قفسه سینه م. با سختی یکی از دستهامو از لای آجرها و آهن و سیمان آزادکردم. هر طوری بود اونو به گوشی رسوندم از نور گوشی موبایل متوجه شدم فاصله من تاسقف فقط به اندازه یک وجبه سعی کردم اطرافمو ببینم مامان به حالت سجده افتاده بود و ستون و دوطبقه ساختمان روی اون بود کمر و قسمتی از لباسش از من پیدا بود با دیدن مامان با همه وجود ترس برم داشت جیغ کشیدم فریاد زدم . یه عقرب روی دستم دیدم وحشت کردم خدا را فریاد زدم دستم رو به لباس مامان رسوندم: مامان می ترسم! می ترسم!
بغضم رو به همراه کلی گرد و خاک فرو دادم گوشی زنگ خورد قبل از اینکه بتوانم جواب بدم قطع شد یک پیام خالی برای اولین مخاطبم ارسال کردم، بعدها فهمیدم پسرداییم بوده که توی تهران مشغول خدمت سربازیه و ساعت پنج صبح پیام رو دیده. نمی دونم چند بار مردم و زنده شدم دوباره گوشیم زنگ خورد این بار دایی ایوب بود صداش بهم انرژی داد جیغ زدم گریه کردم دایی همش داد میزد صدای منو به زور می شنید. مثل شیر میغرید کجایید شیوا؟ بعد ها دایی برام تعریف کرد بارها حفاری و آوار برداری کرده ولی موفق نشده ما رو پیدا کنه. تماس قطع شد گوشی روخوب نمی تونستم ببینم با دستم تمام صفحه موبایل را لمس کردم بلکه دستم بره روی شماره کسی .
صدای دادو بیدادهای بابا دقیق روی سرم بود اما نمیدونم چرا ما رو پیدا نمی کردند. خدا و مقدسات و کاينات و زمین و زمان را فریاد زدم . بغضم ترکید: بابا تو که کوه را جابه جا میکردی چی شده دیگه رمق نداری بابا می دونم از نوک انگشتهات خون میچکه تلاش کن من و مامان رو نجات بده . از بردن اسم مامان وحشت داشتم. من می ترسیدم از مامان مامانی که آغوشش تکیه گاهم و پناهگاهم بود ولی نمیدونم چرا حالا از اون میترسیدم با این وجود با همون دست آزادم سعی کردم آجرها و سنگها رو از روی اون کنار بزنم اما هربار انگار زمین از نو نشست می کرد و خاک و آوار می ریخت و بین من و مامان حایل میشد . بعد از کلی ور رفتن با موبایل بالاخره یک شماره گرفتم صدای دایی اون ور خط بود جیغ زدم دایی زیر راه پله بغل جاکفشی خانه ننه اینا. مادر بزرگم را ننه صدا می زدم اونها طبقه پایین بودند از حال آنها هم بی خبر بودم. دوباره گوشی قطع شد و من بیهوش شدم.
به هوش که اومدم دمدمهای صبح بود توی حیاط بیمارستان بودم مامان فرشته هم کنارم دراز کشیده بود یک ملافه سفید هم کشیده بودن روش دستهای اون رو از زیر ملافه بیرون آوردم و بوسیدم دستهاش سرد بود. یه عقرب هم توی دستهاش له شده بود. تاجایی که توانستم فریاد زدم با آخرین رمق برای آخرین بار مامان رو صدا زدم داشتن منو اعزام می کردن بیمارستان امام رضای کرمانشاه منو سوار آمبولانس کردند و تنها رمقی که برایم مانده بود گردش مردمک چشمانم به پشت سر بود تا شاید برای آخرین بار مادر را ببینم.

« داستان کوتاه » دست های سرد مادر به قلم سرکار خانم فروزان حسینی

لینک سفارش کتاب اول جشنواره شعر و داستان کوتاه فاخته

Call Now Button