چاپ رایگان کتاب

انتشارات عطران: نشست نقد و بررسی کتاب آخرین پاراگراف به قلم فریده ترقی

0

انتشارات عطران: نشست نقد و بررسی کتاب آخرین پاراگراف به قلم فریده ترقی

زمان: چهارشنبه 27 شهریور ماه 1398 ساعت 17
مکان: تهران، بزرگراه آیت … صدر، بلوار قیطریه، بوستان قیظریه، فرهنگ سرای ملل

با حضور:
فرحناز علیزاده؛ منتقد 
شهره اکبری اسمعیلی؛ منتقد
فریده ترقی؛ نویسنده 

لبخند خداوند

و ندا آمد که در این بهشت، بخورید و بیاشامید. بگردید و لذت ببرید. همه‌چیز و همه‌جا مجاز است جز میوه یک درخت که در منتهی‌الیه جویباری زیبا، پشت تخته‌سنگی، دور از رفت‌وآمد و دسترس، روییده، مباد که نزدیکش شوید. نگاهش کنید. دست بزنید. خوردنش ممنوع است!
بنگر! تا چشم کار می‌کند زیبایی است. فرسنگ در فرسنگ درختان میوه، انواع و اقسام، همه مجاز، همه گوارا، جز یکی، سیبی سرخ، در آن یکه درخت کنج رود، فقط همان!
آدم، خاضعانه، تسلیم، در کنار دیگر مخلوقات، سر بر سجده شکر می‌گذارد. می‌گوید: “مطیع فرمان پروردگارم، می‌پذیرم.”
بی‌دغدغه، بی‌چندوچون، چون فرشته‌ای پاک در صف سجود کنندگان، ذهنش درگیر نمی‌شود، حتی برای لحظه‌ای، آسوده، سیر، سرخوش، روی سبزه زاری به نرمی ابریشم، دراز می‌کشد. گوش می‌سپارد به نغمه دل‌انگیز مرغان بهشتی، در سایه‌سار خنک و دلپذیر درختان، نرم نرمک پلک‌هایش سنگین می‌شود و بخواب می‌رود.
آن‌طرف‌تر حوا، مبهوت فرمان، به آهستگی، با یک بغل گل، خرامان، خود را به بالین آدم می‌رساند. دوزانو می‌نشیند بالای سرش، زل می‌زند به نفس‌های آرام و مطمئنش، خطی از تفکر چین می‌اندازد به‌ صورت زیبایش، کنجکاوانه، پاسخی به یک چرا، مار گونه در فکر و قلبش می‌خزد. سمج، دیگر نه بوی خوش گل‌ها، نه آوای دل‌انگیز مرغان، نه صدای نرم حرکت آب در بستری هموار، نه سایه خنک درختان، نه سبد سبد میوه‌های بهشتی، جذابیتی ندارد.
 تنها، نگاه می‌کند به مسیری که او را به میوه ممنوعه می‌رساند، شوق فهمیدن از یک‌سو و ترس نقض دستور از سویی، روح و روانش را درگیر می‌کند. حسی جدید را در قلبش تجربه می‌کند، دوست دارد بداند. دوست دارد بشناسد. طاقت نمی‌آورد. برمی‌خیزد. نگاهی محتاطانه به پشت سر و اطرافش می‌اندازد. به راه می‌افتد.
پروردگار عالم با لبخندی رندانه از گوشه چشم اشارتی می‌زند به فرشتگان که ببینید و بفهمید آنچه را که من می‌دانستم و شما بی‌خبر بودید. چیزی که در هیچ‌کدام دیگر از آفریده‌هایم نمی‌توانید بیابید و فرشتگان با دلواپسی، ترسان، چشم می‌دوزند به حوا و به نفس عصیان گرش، ملتهب، نگران. حوا چپ‌چپ و زیرچشمی نگاهی به درخت می‌اندازد و نگاهی به سیبی سرخ که از شاخه بالای سرش آویزان است. در دسترس، نزدیک، به آهستگی دست دراز می‌کند و در برابر چشمان حیرت‌زده خلقت، آن را می‌چیند. فرشتگان با هیاهو، مضطربانه، رو برمی‌گردانند سمت پروردگار که با لبخندی تائید آمیز، رضایتمند، نظاره می‌کند.
حوا سیب را در دستان خود می‌چرخاند. خوشحال و ترسیده، دوان خود را به شویش می‌رساند. در کنارش می‌نشیند تا برخیزد، آدم با دیدن سیب، برافروخته می‌شود. هوار می‌کشد. شماتت می‌کند. اصرار که برگردد و آن را به‌پای همان درخت برگرداند. حوا گامی به عقب برمی‌دارد. لجوجانه سیب را در پشت خود مخفی می‌کند. سری به مخالفت می‌جنباند؛ و این اولین جدال آن دو است!
نگاه خشمگین آدم، قطره اشکی بر چهره زیبای حوا می‌دواند. اولین اشک! قلب آدم از دیدنش به درد می‌آید. اولین درد! پشیمان به‌قصد دلجویی نزدیک می‌شود. حوا با عشوه‌ای زنانه خود را در آغوش آدم جای می‌دهد و درخواست خود را عاشقانه در گوشش زمزمه می‌کند. می‌خواهد با هم از آن میوه بخورند.

 فرشتگان حیرت‌زده باز به‌سوی پروردگار برمی‌گردند و لبخند خدا پهن‌تر می‌شود و تبریک می‌گوید، حضور خلقتی نو در دستگاه آفرینشش را! عصیانگر، کنجکاو، رند، قابل هم‌صحبتی! و آدم اغوا شده و مست عشق، سیب را می‌گیرد و گاز می‌زند… و پروردگار عالم، مغرور موفقیت دست بر دست می‌کوبد که شد همان‌که می‌خواستم.

حال چشمانشان باز شد به هر چه قبلاً توان دیدنش را نداشتند و آدم به دست خود، خود را شعورمند می‌کند؛ و هدفمندی آفرینش آشکار می‌شود. خیره‌سری‌ای لازم داشت این شروع که از اطاعت محض ساخته نبود.

روزنامه اقتصاد

لینک سفارش کتاب آخرین پاراگراف

نقد-و-بررسی-فریده-ترقی-آخرین-پاراگراف

Call Now Button