چاپ رایگان کتاب

حدیث احمدی: نویسنده کتاب داستان عاطفی”مجسمه ای به نام نوبر” انتشارات بین المللی عطران

0

حدیث-احمدی-مجسمه-ایی-به-نام-نوبرانتشارات-عطران3

حدیث احمدی: نویسنده کتاب داستان عاطفی “مجسمه ای به نام نوبر” انتشارات بین المللی عطران

حدیث احمدی نویسنده کتاب داستان عاطفی مجسمه ای به نام نوبر متولد اصفهان است.
این کتاب نخستین کتاب او است که شخصیت اصلی آن دختر بچه ی معلولی است که در خانواده و جامعه تنها و بدون حامی مانده است.

 

بخشی از کتاب مجسمه ای به نام نوبر

کوچه مثل همه ی جمعه صبح ها خلوت بود.  برگ درختان روی زمین را زرد کرده بودند، بر خلاف دیروز آفتاب در آسمان بود اما باد همچنان می وزید و شاخه های بید مجنون را به رقص در می آورد.  نادر که صبح با اشتیاق زیادی از خواب بیدار شده بود و برای خرید نان تازه از خانه بیرون زده بود. حالا با دیدن این منظره دلش گرفت. احساس کرد که رقصیدن دلبرانه شاخه های بید  نباید آنقدر ها هم خوشحال کننده باشند.
 یادش می آمد که سال ها پیش وقتی با مادرش به نمایشی که پدرش در آن بازی کرده بود رفتند، مادرش با رقص پدر روی صحنه گریه کرده بود.
سعی کرد نمایش را به خاطر بیاورد اما تنها صحنه هایی ضعیف از رقص پدرش را به یاد می آورد که ناشیانه دست هایش را در هوا تکان می داد. اما چطور گریه های مادرش را آنقدر دقیق در خاطر داشت؟ حتی روسری نخی کرم رنگی را که گوشه اش بر اثر پاک کردن اشک های مادر مشکی شده بود هم خوب به خاطر داشت. ضربه ی باد به او فرصت دلتنگی برای مادرش را نداد. دکمه­ی کتش را بست و راه افتاد…
خانه اما برخلاف بیرون گرم بود.
 فرش های قرمز رنگ خانه با طرح های گل که از وسط قالی به سمت چهار گوشه ی آن کشیده می شد، همیشه گرمای خانه را حفظ می ‌کرد. چند مبل راحتی شکلاتی رنگ، یک بخاری که پاییز، زمستان، بهار و تابستان از گوشه ی خانه جمع نمی شد و پرده های حریر شیری رنگ که خانم جان صبح زود آنها را کنار زده بود تا نور خورشید خانه را گرم و روشن کند.
سیمین با اینکه که کنار بخاری خوابیده بود یک لحظه پتو را رها نمی کرد. یک اضطراب دوست داشتنی تمام وجودش را فرا گرفته بود. از یک هفته پیش تا همین امروز صبح که گوشی تلفن زنگ خورده بود و سیمین از خوشحالی زیاد پای تلفن گریه اش گرفته بود، یک لحظه آرام و قرار نداشت. چشمش مدام به در بود که کی نادر از راه می رسد.
خانوم جان سفره را آماده کرده بود و همه چیز را سر جایش قرار داده بود حالا هم رفته بود حیاط را آب پاشی کند و به گلدان ها آبی بدهد. در حیاط این طرف و آن طرف میرفت و به اندازه ی یک دختر جوان کار می کرد.
سیمین داد زد: “خانوم جون چرا خودتو اذیت میکنی؟ فردا دوباره پر از گرد و خاک میشه. بیا یه دقیقه بشین. هوا سرده سرما می خوریا.”
خانوم جان شلنگ آب را جمع کرد و وارد خانه شد با باز شدن در لرزه ای به تن سیمین افتاد. خانوم جان نگاهی به او کرد و گفت:” من سرما بخورم؟ من همین الان با این سن صد برابر از تو سالم ترم، تو با یه باد میلرزی چیکار به هوا داری؟”
خانوم جان که انگار صدای قدم های نادر را شنیده بود به آشپزخانه رفت و قوری و کتری را به دست گرفت و آمد کنار سفره نشست و تا سیمین خواست غر بزند که حالا نادر نیامده و چایی یخ می کند صدای باز شدن در خانه آمد.

 سیمین ناباورانه گفت:” چطوری همیشه میفهمی کی نادر میاد؟ “
نادر داخل شد و نان را سر سفره گذاشت. سیمین در دلش خواست که نان بربری‌ باشد و خانوم جان هوس نان سنگک کرده بود. نادر کتش را به جا لباسی آویزان کرد و بعد سفره ی ترمه نشان را باز کرد و نان های تافتون را در سفره پخش کرد.

لینک سفارش کتاب “مجسمه ای به نام نوبر”

حدیث-احمدی-مجسمه-ایی-به-نام-نوبرانتشارات-عطران3

Call Now Button