چاپ رایگان کتاب

خانم شیدا مهدی پور: ویراستار کتاب کهنه فروش- انتشارات عطران

0

خانم شیدا مهدی پور: ویراستار کتاب کهنه فروش- انتشارات عطران

شیدا-مهدی-پور--میترا-مهدی-پور-کهنه-فروش

بخشی از کتاب کهنه فروش به قلم میترا مهدی پور

فکر زندگی کردن را هم از سرت بیرون می کند و در واقع توفقط زنده می مانی تا تمام شوی. وقتی چوب خط آخرت را روی دیوار می کشی دیگر نمی توانی به عشق فکر کنی. دیگر فکر پیری نمی گذارد با یادش زندگی کنی و حتی به سوگ بنشینی برای نبودنش.
اما می توانی به فکر جور کردن عصایی برایش باشی تا بتواند کمی راه برود یا یک صندلی چوبی که هر روز صبح روی آن بنشیند و از پشت پنجره هوای آفتابی بیرون را تماشا کند و تو دزدکی از پشت او را تماشا کنی یا حتی بساط سماور و چای را کنار کرسی علم کنی و زمستان کنار هم انار دان کنین و با گلپر و نمک بخورین و از درد بی دندانی یک قاشق انار را بیش از چند بار گوشه ی لپ های چروک خورده اش بچرخاند و لپش باد کند و پوستش کشیده شود و تو از دیدنش دلت ضعف کند. یا به دسته های عینک ته استکانیش کش ببندی که دورگردنش باشد تا آن را گم نکند…
اگر این دلخوشی ها باشد چه نیاز به چوب خط روی دیوار…
خوشبختی همان قدر کوچک به اندازه ی کش بستن دور عینک ته استکانی و همان قدر بزرگ به اندازه وجود یک انسان…
خوشبختی یعنی خنده ی از ته دل یک کودک از هورت کشیدن چای توسط پدر بزرگش…
چوب خط ها تمام شده بود. چای را برای دیوار های خانه ام هورت می کشیدم همان دیوارهایی که عمری به من می خندیدند. وقتی با دقت به چوب خط هایم نگاه می کردم عمیق بودند درد داشتند آن‌قدر عمیق که انگار مادری حین زایمان ناخنش را روی آن دیوار کشیده بود.
کمی لباس گرم پوشیدم، از خانه زدم بیرون کمی در کوچه ها و خیابان ها قدم زدم. تمام دل خوشیم رویاهایی بود که میان ها کردن هایم در آن هوای سرد نقش می بست و بعد از چند ثانیه نابود می شد. انگار با هر ها کردن یک رویایم را نابود می کردم.
رویاهایم گرم بود خیلی گرم اما زورش به سرمای زمستان نمی رسید و آنی یخ می بست و نابود می شد و حتی نابود شدنش هم قابل دیدن نبود.
شاید چشم های آسمان برای یخ بستن رویاهایش قرمز بود… چشم های آسمان فقط زمستان قرمز است فصل یخ بستن رویاها…
ته خیابان یک سگ کوچک از فرط سرما و گرسنگی جانش را زیر شکمش گرفته بود و گوشه ای چمبره زده بود تا شاید بتواند جانش را از سرما قایم کند تا یخش نزد، اما طفلک نمی دانست گرسنگی همان شکمش را می درد و سرما به جانش نفوذ می کند. گاهی ما خاموش و آرام نابود می شویم درست از همانی که جان پناهش کردیم. سگ نگاهی غمگین به من کرد انگار یتیم بود. نگاهش وجودم را خورد کرد، دلم را لرزاند. بی اختیار دست در جیبم کردم تا شاید چیزی پیدا کنم. کمی نان خشک ته جیبم بود دادم خورد و پارسی بی جان کرد. انگار تمام غم های دنیا را بغض صدایش فریاد زد. اشک در چشم هایم حلقه شد. او فقط تنها نبود او بی سرپناه بود. یتیم بود یک موجود بی سرپناه…

لینک سفارش کتاب کهنه فروش

کهنه-فروش-انتشارات-عطران-مهدی-پور

Call Now Button