چاپ رایگان کتاب

سید علی عظیمی: کتاب “سیزده ضربه” (نشر ملی عطران)

0

سید علی عظیمی

متولد 17 /07/ 1370 در ساعت 23:30 شب

دارای مدرک کاردانی گرافیک و کارشناسی ناپیوسته معماری.

آقای-سید-علی-عظیمی-نویسنده-کتاب-سیزده-ضربه-نشر-عطران1

دقیقاً یادم نمی‌آید، اولین باری که به نویسندگی علاقه‌مند شدم چه زمانی بود (؟)

شاید زمانی که اولین رمان زندگی‌ام را در کودکی خواندم (اگر اشتباه نکنم رمانی بود به نام «ستاره‌ی جنوب» اثر نویسنده‌ی برجسته‌ی علمی تخیلی نویس: ژول ورن)

و یا زمانی که با سری رمان‌های فانتزی هری پاتر اثر جی. کی رولینگ آشنا شدم و همه را با ولع هر چه تمام تر میخواندم (به خوبی به یاد دارم که تا مدت ها امر بر من مُشتبه شده بود که خودِ خودِ هری پاترم و هر لحظه امکان دارد که سر و کله ی جغد ها در محله ی مان پیدا شود!)

رمان اول از سری رمان های هری پاتر همچنان رکورد دار بیشترین دفعات خوانده شدن در بین لیست رمانی هایی که خوانده ام است: 1 بار مطالعه و 6 بار دوره کردن جمعاً 7 بار

اولین بار در سن 12 ساگی شروع به نوشتن خاطرات زندگی ام کردم و تا پایان سال 1385 حدود دو دفتر صد برگ و دو تا سررسید را پُر کردم.

به خوبی یادم می آید که در مقطع راهنمایی بودم و امتحان ترم انشاء را تازه داده بودیم که بعد از پایان امتحانات معلم انشای ما که مردی جدی و سیبیلو بود سر کلاس آمد و با نهایت تاسف و تاثر شروع به حرف زدن با ما کرد:

بچه ها … واقعاً برایتان متاسفم با این انشاء های افتضاحی که نوشته اید!

من که رغبت نکردم حتی یکبار آنها را بخونم. تنها انشایی که خیلی خوشم آمد و من دو بار آن را خواندم انشایی عظیمی بود!

سپس رو به من کرد و گفت: عظیمی بیا این برگه ات را بگیر و انشاءت را برای بچه ها بخون …..

بعد ها یکی از دوستانم که در کلاس دیگری بود تعریف کرد که: انشای تو رو در کلاس ما هم خود آقا خوند!

طبیعتاً تمامی موارد فوق در علاقه ی من به نویسندگی و داستان نویسی دخیل بود.

بزرگتر که شدم شروع به نگارش داستان کردم … داستان هایی با سبک های تخیلی، فانتزی، واقع گرایانه و …. شرکت در جشنواره های ادبی مختلف به من انگیزه ی مضاعف برای نوشتن میداد.

در دوران دانشجویی بود که ایده ی رمان سیزده ضربه در من شکل گرفت و ظرف حدود 6 ماه رمان را در حالی نوشتم که همزمان بر روی طرح آخر معماری ام (که یک جور هایی حکم پایان نامه در دوران لیسانس را داشت) کار میکردم.

و البته پر واضح است که به خاطر درگیر شدن ذهنم با داستان قاعدتاً چندان توجهی به درس نکردم و در نتیجه امتحانِ طرحم را نمره ی خوبی نگرفتم

دوست دارم اولین داستانی که از من چاپ شد را برای شما به اشتراک بگذارم … داستانَکِ زیر در شماره ی 289 مجله ی طنز و کاریکاتور به سردبیری استاد جواد علیزاده و در ستون مرگ چاپ شد.

آقای-سید-علی-عظیمی-نویسنده-کتاب-سیزده-ضربه-نشر-عطران2

«پایان خوابِ زندگی، با بیدار شدنِ مرگ»

اصولاً هر آدمی نقطه ضعف ها و ترس هایی دارد که البته کاملاً طبیعی است. مثلاً همین خود من؛ اصلاً طعم بادام زمینی را دوست نداشتم!

به هیچ وجه! در عوض عاشق دیدن فیلم های سینمایی علمی – تخیلی، تریلر های روانشناسانه و درام های اجتماعی خاص بودم … ایضاً فیلم های ترسناک و هیجان انگیز!

البته اضافه کنم که این مورد آخر (ترسناک و …) گاهی پا را از هیجان فراتر می گذاشت و واقعاً زَهره ترکم می کرد، البته زمانی که هنوز نوجوان بودم.

با این حال مسئله ای که عمیقاً باعث ترسم می شد، اتفاق به ظاهر مضحکی بود که از همان نوجوانی درگیر آن بودم. آن اتفاق چه بود؟ عرض می کنم:

طبیعتاً برای آدم نه چندان شجاعی مثل من، مرگ نیز به اندازه ی برادرش آزار دهنده بود.

به خصوص حالت خاصی از آن (؟) خلاصه می کنم: من از اینکه روزی در خواب بمیرم، وحشت عجیبی داشتم! چرا؟

خُب معلوم است، برای اینکه در این صورت باقی زندگی ابدی ام را در این شکِ دِکارتی به سر می بردم که نکند تمام اتفاقاتِ بعد از مرگ تنها خواب و خیالی بیش نباشد!

این ترس آنقدر گیرا و عمیق بود که ناخود آگاه به طرف آن جذب شدم …!

*

روز مرگم را کاملا واضح به یاد می آورم.

در حال چُرت زدن بودم که مرگ با آن شنل سیاه مشهور و سلاح داسی شکل معروفش، درست بالای سرم آمد و بی مقدمه شروع کرد به وِراجی کردن:

  • خب حاضری؟
  • حاضر؟ برای چی؟
  • مرگ.
  • اوه خدای من! همین الآن؟
  • پس کِی؟
  • ولی الآن که من خوابیدم.
  • میدونم عزیزم! ولی الآن زمانش رسیده که بمیری (سپس به ساعت عجیب و غریبش نگاهی انداخت و اضافه کرد) کمتر از چند ثانیه ی دیگر.
  • اما من … من … لااقل بگذار بیدار بشم بعد.

مرگ با آن نگاه نافذ خود لبخندی زد که بیشتر حس برادرش، ترس را به من داد و با پوزخندی گفت: من هم دقیقاً همین کار را باهات میکنم … .

سپس با حرکتی ناگهانی سلاح داسی شکل خود را بیخ گلویم گذاشت و محکم به طرف خود کشید.

بلافاصله از جایم نیم متری پریدم، روی تختم نشستم و به اطراف خیره شدم.

همین که داشت دلم خنک می شد آنچه که دیده بودم کابوسی بیش نبود، صدای مرگ در گوشم طنین انداز شد که: به بیداری خوش اومدی!

برگشتم. به اطرافم نگاهی انداختم، ولی نه از مرگ خبری بود، نه سلاح داسی شکلش. تنها من بودم و بدن بی حرکتی که روزگاری به من تعلق داشت!

*

نمی دانم از آن اتفاق چه مدت می گذرد … گاهی اوقات بین اینکه واقعاً مُردم یا اینکه در خوابی سرکاری به سر می برم، مُردد هستم!

ولی بعد با خود می گویم: نه … این خیلی واقعیه! حتی واقعی تر از قبل … از کجا معلوم تا حالا خواب نبودم؟

چه معیاری هست که قطعاً به من ثابت کنه، تازه بعد از یک خواب طولانی (به اسم زندگی) بیدار نشدم؟

لینک خرید کتاب “سیزده ضربه” به قلم “سید علی عظیمی”

Call Now Button