چاپ رایگان کتاب

غلامرضا ربیعی: نویسنده کتاب “مگر چشم ها هم دروغ می گویند؟” (انتشارات ملی عطران)

0

سخنی درباره‌ی نویسندگی:

انسان برای ابراز احساسات درونی خود نیاز به ابزاری داشت و هنر، ابزاری شد برای این منظور و از بین هنرهای موجود، انسان‌هایی بودند که هنر نویسندگی را، از پروردگار خود هدیه گرفته و به نوشتن پرداختند و به این وسیله احساسات خود را بیان کردند.

ولی همه‌ی آن‌ها که می‌نوشتند نویسنده نبودند؛ زیرا نویسنده بودن و نویسندگی ، تنها بیان احساسات شخصی نیست و کسی که نویسنده نامیده می‌شود تعهدی بردوش دارد.

این تعهد، نویسنده را از بیان احساسات درونی فراتر برده و نویسنده را زبان گویای انسان‌های دیگر می‌کند.

تا جایی که درد و رنج، خوشی و ناخوشی و خلاصه، دغدغه‌ی جامعه، خمیر مایه کارش می‌شود و به‌نوعی زندگی را، آن‌چنان که هست و آن‌چنان که باید باشد به تصویر می‌کشد و در نهایت خود را فراموش کرده و زبان جامعه‌ی انسانی می‌شود؛ که اگر چنین نباشد نویسنده نیست.

نویسندگی، این هنر دیرینه، رسالتی بردوش دارد و این هنرمند است که می بایست به درستی گویای این رسالت مهم باشد. به امید روزی که این بنده ی حقیر بتوانم از این موهبت الهی به‌درستی استفاده کرده و رسالت این هنر را به‌خوبی درک نمایم.

شرح حال نویسنده

در بیست و دوم آذر ماه یک هزار و سیصد و چهل و نه در شهرستان آبیک به دنیا آمدم. موقع تولّد توی مشتم لخته ای پیدا شد. درست مثل چنگیزخان. با این تفاوت که ایشان توی مشتش لخته خون بود و توی مشت من لخته ای مرکّب.

آقای-غلامرضا-ربیعی-نویسنده-کتاب-مگر-چشم-ها-هم-دروغ-می-گویند؟نشر-ملی4-عطران

این بود که ناف من را با نوشتن بریدند و فهمیدم که بخت و اقبال من در هنر است.

پس به هنر خوشنویسی روی آوردم و شعار آن بزرگوار، سرلوحه ی زندگی من شد: « خواهی شوی خوشنویس هی بنویس!» و در این راه، از محضر استادی بی نظیر، چون زنده یاد عبدالله فرادی فیض بردم.

یکشب در حال کتابتِ شعری از حافظ بودم و همزمان همسرم در حال شکستن گردو برای فسنجان، که یکی از گردوهای سخت جان از زیر هاون در رفت و محکم خورد به ملاجم و موجب شد بخش های خاموش مغزم روشن شوند و مرا دچار شکّ و شبهه نمایند که هنگام تولّد، آن لخته ی توی مشتم مرکّب خطّاطی بوده یا جوهر خودکار؟

آقای-غلامرضا-ربیعی-نویسنده-کتاب-مگر-چشم-ها-هم-دروغ-می-گویند؟نشر-ملی-عطران1

و خلاصه اینکه آن ضربه ی گردو، تحوّل عظیمی در زندگی من و خانواده بوجود آورد که دو پیامد بزرگ به همراه داشت.

  • برای همیشه از خوردن فسنجان محروم شدیم.
  • بنده خوشنویسی را برای مدتی کنار گذاشته و به سوی داستان نویسی روی آوردم.

البته این بار شعارم شد: « هیچ وقت دیر نیست! » و آشنایی با استادی چون زنده یاد فیروز زنوزی جلالی، مرا متوجّه ی استعدادی در این زمینه کرد و این استعداد زمانی با انگیزه همراه شد که در چند جشنواره، خصوصا جشنواره طنز سوره موفقیتی کسب کردم.

آقای-غلامرضا-ربیعی-نویسنده-کتاب-مگر-چشم-ها-هم-دروغ-می-گویند؟نشر-ملی-عطران2

اما مهمترین بخش زندگی ام آشنایی با استادی بود که به خواسته ی خود ایشان، از نام بردن اسم این بزرگوار خودداری می کنم و تنها با نام استاد اعظم معرفی می نمایم.

آقای-غلامرضا-ربیعی-نویسنده-کتاب-مگر-چشم-ها-هم-دروغ-می-گویند؟نشر-ملی-عطران3

آشنایی با ایشان بزرگترین اتفاق زندگی من بوده و بنده از ایشان درس چگونه زندگی کردن! را یاد گرفتم و در این سالها و به تجربه کسب کردم که مهم نیست کف دستانمان مرکب باشد یا جوهر!

مهم این است که انسان باشیم و هر لحظه از زندگی قدمی بسوی انسانیت برداریم.

 در آخر فقط یک جمله بعنوان پایان شرح حال می گویم. این که: …انسانم آرزوست.

غلامرضا ربیعی

لینک خرید کتاب مگر چشم ها هم دروغ می گویند؟

Call Now Button