چاپ رایگان کتاب

ما به گلستان و بوستان میرویم؛ تو نمیایی نیا ما میرویم- حسن دوستی نویسنده کتاب چکامه زندگی

0

و این کل منظور من از رفتن به سراغ ادبیات و فلسفه و عرفان و هنر است چرا که :
ما به گلستان و بوستان میرویم؛ تو نمیایی نیا ما میرویم- من به شخصه خودم بر این باورم و این نظر شخصی خودم می باشد و در نتیجه انتظار و توقع رد و قبول اینرا از غیر را ندارم چرا که خودم بدین باور رسیدم و خیلی هم از این اعتقاد خوشحال و خشنودم که با این رویه آشنا شده ام.

زیرا باورکنید این معرفت را به من می دهد تا تنها خود را گرفتار تار و پود روزمره گی های این زندگی پیچ در پیچ و دشوار ماشینیزه کنونی نکنم و خود را محدود به ساحت حیوانی خویش ننمایم ؛ بلکه با حضور درین ساحت استکه سبب آشنایی با ساحتی متعالی میگردد که در آن ساحت میشود بدین نکته رسید که :

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد

دراین ساحت استکه شما با کسانی آشنا میشوید ، آن نیز از تمام گوشه و کنار دنیا که ادیب ، طبیب ، حکیم ، آشنا به درد ، آشنا به راه ، انسانهایی والا و متعالی نیکو سرشتی که همواره خود نیز به زیبایی خود را چنین معرفی میکنند که :

حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
بسی علتیان را ز غم باز خریدیم
سبل‌های کهن را غم بی‌سر و بن را
ز رگ هاش و پی‌هاش به چنگاله کشیدیم
طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم
بسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم
بپرسید از آن‌ها که دیدند نشان‌ها
که تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم
رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان
غریبانه نمودند دواها که ندیدیم
سر غصه بکوبیم غم از خانه بروبیم
همه شاهد و خوبیم همه چون مه عیدیم
طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیم
که ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم
مپندار که این نیز هلیله‌ست و بلیله‌ست
که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم
حکیمان خبیریم که قاروره نگیریم
که ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم
دهان باز مکن هیچ که اغلب همه جغدند
دگر لاف مپران که ما باز پریدیم

چرا که هر کسی وارد این قلمروی زرین میشود و از شراب معرفت آن جرعه ای نوشد دگر نه تنها حکیم بلکه طبیب میگردد چرا که دگر از دردها و درمانهای بشری از کمیت ها و کیفیت های حقیقی زندگی با خبر گشته است و او حکیمی میگردد طبیب که دردها را میشناسد و درمانش را نیز میداند ، منجمی میشود که کواکب سعد و نحس سایه افکنده بر سرنوشت موجودات را میشناسد و میداند ستاره عشق و معرفت کی و از کجا طالع خواهد نمود
اینست اثر جرعه ای چشیدن این شراب معرفتی ادب تا تو را به چنان حالی مبتلایت سازد که دلدار دیگران شوی و در پی یافتند و بهره بردن از تو سر از پا نشناسند و بگویند :

ای تو بوعلی و بوسعید ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

و همه اینانرا از ادبیات و گنجینه های آن داری که گوهر کلامش و جان سخنش ، ادب است ادب و گر تو شراب ادب بنوشی در آن صورت است که میتوانی بگویی

طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم
شرابیم وکبابیم سهیلیم و ادیمیم
چو رنجور تن آید چو معجون نجاحیم
چو بیمار دل آید نگاریم و ندیمیم
طبیبان بگریزند چو رنجور بمیرد
ولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم
شتابید شتابید که ما بر سر راهیم
جهان در خور ما نیست که ما ناز و نعیمیم
غلط رفت غلط رفت که این نقش نه ماییم
که تن شاخ درختیست و ما باد نسیمیم
ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم است
خمش باش خمش باش هم آنیم هم اینیم

و اگر نمیتوانید از این خمخانه معرفت و ادب کمال استفاده ببرید لااقل سعی نمایید جرعه ای حتما بردارید و بنوشید ، بهانه گیری از بابت وقت و حال و…همه بهانه است و قابل جبران ولی از دست دادن این گنجینه ها قابل جبران نیست پس :

من نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

ولیکن مسئله ای میماند و آن نیز طرز بهره گیری از این ساحت و ساکنین بنشسته در این وادی دارالسلام استکه سخن در آنجا سخن عادی نیست :

اندر آن کشور که جای دلبر است
نه حدیث اکبر و نه اصغر است

پس چه بگوییم و بپرسیم تا آنچه میخواهیم را کسب نمائیم که سخن ، از من و مایی نیست بلکه :

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

و چون وارد این ساحت میشویم با جماعتی روبرو میگردیم همه به غایت حساس و لطیف و فهیم

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق
هر طرف می‌شتافتم حیران
آخر کار، شوق دیدارم
سوی دیر مغان کشید عنان
چشم بد دور، خلوتی دیدم
روشن از نور حق، نه از نیران
(نی در آنجا سخن ز اصل و نسب
نی حدیث طریقت و مذهب
همه را بود ذکر دوست به لب)
هر طرف دیدم آتشی کان شب
دید در طور موسی عمران
(بود بزم کمال اندوزی
کامیابی و عشق آموزی
در پی رمز و راز بهروزی)
پیری آنجا به آتش افروزی
به ادب گرد پیر مغبچگان
(زیب دلهایشان ز نقش نگار
طعنه میزد به دامن گلزار
شاهدانی ز لطف رشک بهار)
همه سیمین عذار و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان
(سر به سر دلبران مشکین خط
در خرابات ره نبرده غلط
بزم آراسته به جمله نمط)
عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان
(یک طرف دلبران زیباروی
عارف و کامل و حقیقت جوی
یک طرف ساغر مدام و سبوی)
ساقی ماه‌روی مشکین‌موی
مطرب بذله گوی و خوش‌الحان
(عاشقان گرم شور و حال حضور
دلشان از فروغ حق پر نور
همه دور از نفاق و کبر و غرور)
مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان
(ساقی می پرست روحانی
بود سرگرم جام گردانی
درد نوشان به دست افشانی)
من شرمنده از مسلمانی
شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان
(عارفانی که با صفا جفتند
گوهر عشق و معرفت سفتند
لیک از دید غیر بنهفتند)
پیر پرسید کیست این؟ گفتند:
عاشقی بی‌قرار و سرگردان
گفت: جامی دهیدش از می ناب
گرچه ناخوانده باشد این مهمان
ساقی آتش‌پرست آتش دست
ریخت در ساغر آتش سوزان
(گاه بودم اسیر شک و یقین
گاه پایبند مذهب و آئین
بستدم باده زان بت سیمین)
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر از ان و هم ایمان
(گشتم آسوده از تهی دستی
راه بردم به عالم هستی
سوی بالا شدم ازین پستی)
مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرح آن نتوان
(قدرم یار گشته بود و قضا
راه بردم به جمع اهل صفا
چون که جان پاک شد ز رنگ و ریا)
این سخن می‌شنیدم از اعضا
همه حتی الورید و الشریان
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

پس با کسی که با کتاب ها و قصه ها بزرگ شده از تنهایی صحبت نکنید چون قطعا برای او این مسئله تنهایی مطرح نیست زیرا تنهایی برای او بهانه اییست برای خلوت نمودن با خود با اهدافش با زندگیش تا ببیند کیست و دنیا و زندگی چیست؟ بقول ماکیاولی در نامه ای که در ۱۰ دسامبر ۱۵۱۳ بدوستش فرانچسکو وتوری در رم که نوشته :
(( روز را به سرکشی مرزعه ام میگذرانم و برای شعرخواندن بیرون میروم ، دانته و پترارک میخوانم به شایعات و غیبت کردنهای دهاتی ها گوش میدهم بعد از اینکه شام را با خانواده ام خوردم برای بازی و گپ زدن با کارگران به مسافرخانه محلی میروم با اینکه دیگر هوا تاریک شده است ، بعد به خانه برمیگردم و به اتاق مطالعه میروم و در آستانه در جامه غبارآلود روز را از تن بیرون میآورم و لباسی فاخر میپوشم و با این لباس مناسب به بارگاه مردان روزگار کهن گام می نهم و در آنجا آنان با رویی گشاده به استقبالم می آیند و من از طعامی که تنها بهره من است و برای آن زاده شده ام تناول میکنم ، آنگاه بی هیچ پرده پوشی با آنها سخن میگویم و از دلایل کارهایشان میپرسم و آنان متواضعانه پاسخم میگویند ، در همه آن چهار ساعت که به گفتگو مشغولم هیچ احساس ملالی نمیکنم بلکه مصائبم را از یاد میبرم و نه از تنگدستی می هراسم و نه مرگ مرا به وحشت می اندازد ؛ خودم را تماما وقف این گفتگو کرده ام ))
پس وقتی خود را میزبان چنین میهمانانی می یابی خانه و تنهایی و خلوت و مطالعه برایت هیچ و پوچ نمیباشد و اصلا هم برایت حالت سرگرمی و پر کردن اوقات فراغت محسوب نمیگردد چرا که برای آنکسیکه جوهر معنوی حیات را درین فقره رویکردها برای خود قابل تفهیم میبیند و میداند تنهایی ملال انگیز نمیگردد بلکه بدین نتیجه میرسد که :

که یا رب بام زندانت چنین است
که گویی چون نگارستان چین است
ندانم بام آستانت چه سانست
که زندان تو باری بوستانست

آری اینگونه میشود که اهالی این ساحت چو بدین نظر و دیدگاه میرسند چو زبان میگشایند چنین میگویند که :

بر اهل معنی شد سخن اجمال‌ها تفصیل‌ها
بر اهل صورت شد سخن تفصیل‌ها اجمال‌ها

پس برای کسیکه هیچ استفاده ای از تنهایی و خلوت کردنهای خود نمیکند فقط بدنبال سرگرمی و تنوع طلبی های بسیار باشد نه تنها ؛ تنهایی بلکه در جمع هم احساس ملال میکند بقول سعدی :

خانه زندان است و تنهایی ملال
هرکه چون سعدی گلستانیش نیست

تنوع طلبی اغلب از آن کسانی هست که هیچ لذتی از بودن خود نمیکنند بلکه از بودن در آن حالتی که هستند به تنگ آمده اند و میخواهند با ایجاد تنوع برای خود لذتی حاصل نمایند چه بسا که موفق هم نمیشوند و دچار تنوع طلبی های بی امان و مدام میشوند که به جای لذت برایشان اعتیاد آور میشود
ولی برای کسیکه همواره از ادبیات و هنر برای خود پنجره ای ایجاد نموده تا از دریچه آن به هستی بنگرد پس همواره خواهان این تنهایی و خلوت هست

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

( چو دیدم که طبعم بسی نازک است
ز خیل امورات جهان رهم تارک است )

ادبیات یاری کننده ای است متعالی که امکان فراهم ساختن اینرا به ما را میبخشد تا هر آنچه را که در خود پنهان داشته ایم آن نیز به هر دلایلی این تمایلات عالی را یاد آورمان سازد تا جاییکه بقول هملت : ((میتوانم در پوسته ای قرار بگیرم و خود را سلطان فضای لایتناهی بشمار بیاورم ))
اما طرز برخورد اغلب کسان با این ساحت اکثرا مغرضانه میباشد مثلا وقتی صحبت از شعر میشود سریعا این مقوله را وارد زندگی میکنند که فی المثل خیام و سعدی و حافظ و… برای حال روز ما چه دارند که بگویند؟ و واقعا از این سئوال تعجب میکنم که چگونه سریعا بدین نکته میرسند که مگر اینان چیزی برای گفتن نداشته اند؟
بورخس همیشه از این پرسش که “فایده ی ادبیات چیست؟” برآشفته می شد. او این پرسش را ابلهانه می شمرد و در پاسخ آن می گفت “هیچ کس نمی پرسد فایده ی آواز قناری و غروب زیبا چیست.” اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یمن هستی آنها، زندگی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوه زا می شود، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست؟
پس اینرا باید بخاطر داشته باشیم که ادبیات در ورطه اول هنر است و هنر خود شیوه خاصی از زندگی را نشان میدهد بدون قضاوت کردن آن ، چرا که بصورت غریزی تمایل به زیبایی دارد و میخواهد همه چیز را زیبا نشان دهد و توصیف نماید حتی در آن مرحله که میخواهد توصیفی از زشتی نیز انجام دهد این توصیف به زیبایی بیان میگردد ، یعنی زشتی را به زیبایی بیان میکند و این بیان زیبایی از زشتی خود هنر است و هنر میخواهد!
هنر و ادبیات هر چند میتوانند بیهودگی را به تصویر بکشند اما در عین حال میتواند آن روی سکه را نیز یعنی طغیان و اعتراض را نیز به زیبایی بیان کنند
پس آیا بیان بسیاری از صفات و تمایلات ما درین ساحت وسیع به زیبایی بیان و مطرح نشده است؟ به نظر آدمی هیچ جایی بهتر از این قلمرو هنر و ادبیات برای بیان احساس و ادراک خود پیدا نمیتوانست بکند!
تریبونی برای بیان رویاها و آرزوها و احساس و عواطف و ….ونکته شگفتی آن در این امر نهفته استکه توانایی اینرا دارد که از ما همواره چیزی را بگیرد و چیز دیگری را جایگزین آن نماید! مثلا این شده استکه ضعف را گرفته و شجاعت را جایگزینش نماید و برعکس و…
در واقع این بده بستانی که در این ساحت صورت میپذیرد بر جذابیتش می افزاید و لیکن معامله کردن با این وادی واقعا چگونه صورت میپذیرد؟
درست استکه هنر بن مایه اصلی خود را از زندگی و واقعیت میگیرد ولی چیزی را تحویل میدهد که در واقع فراتر از زندگی و واقعیت است همچون مثال معروف انگور و شراب، که انگور را میگیرند و از آن شرابی میسازند که شراب از انگور است اما اصلا شبیه انگور نیست ولی سکرآورتر از آن است ولی انگور است اما انگور نیست و… یعنی همواره جریان این همان است ولی همان نیست ولی همان است ولی همان نیست و… در امر هنر صدق میکند
و هنر در این همان است ولی همان نیست اما همان است ولی… مسایلی را در صنایع منحصر بخودش را مطرح و توصیف و نشان میدهد و بنوعی مهندسی خاص خود را داراست
زندگی انسان همواره درقالب هنر ریخته شده است و غیر آن نیزمحدوده ای ندارد آدمی غیر هنر نمیتواند باشد و انسان شود و ایجاد تمدن و فرهنگ نیز نماید هنر ساحتی ست که همه چیز را میتواند در قلمرو خویش جا بدهد و بپروراند اگر ما هنر را بتوانیم در قالب هندسه تعریف کنیم در اینصورت هنر برابر با هندسه است و هنرمند مهندس است، انسان همواره مهندسی میکند زیرا درغیر اینصورت نمیتوانست چنین تمدن و فرهنگی ایجاد نماید و این در واقع یعنی انسان هنرمندی میکند و ما نیز میتوانیم همه ساحت معرفتی خود را در این هنر مهندسی تعریف کنیم یعنی اینگونه که : شاعر مهندس خیال است و کلمات نقاش مهندس رنگها و نقشها آهنگساز مهندس ریتم و نواها وحتی میتوان گفت سیاستمدار مهندسی قدرت است و اقتصادان مهندسی ثروت دین مهندسی اخلاق و…

هنرچیست؟ راز دل را بر ملا کردن است
هنرچیست؟ دست غیب را باز کردن است
هنر پرتویی از جلوه آن جلوه ساز
تجلی گاه معنی به صورت و صورت به راز
هنر دور ساختن من هست زخود
سیر آفاق است در ابعاد بعد
شور و نوا و خط و ابرو و میان
تا که آید نکته ای هم دربیان
هنر زنار پاکی در میان بستن است
دست اهرمن از ساحت حقیقت کوتاه کردن است
هنر دور است از قصد و غرض و آن نظر
تا جولانگاه هوی نباشد اندر ذات بشر
معنی بنیاد ذات این هنر
معراج قرب قاب قوسین باشد در نظر
هنر همراهی موسی ست تا کوه طور
تا رسیدن به ادراک آیه نور
هنر درک سمیع است و بصیر
تا درک یسبح الله ما فی السموات و الارض در زمهریر
هنر درک شهادت مردان خداست
زیرا شهادت هنر مردان خداست
هنر اعجاز و معجزه میکند
زنده ای را مرده و مرده ای را زنده میکند
هنر دست یاری ست از غیب
تا بگیرد دست ما را از عیب
هنر همواره در ذات خداست
زین جهت همراه ما تا خداست

هنر تجربه واقعیت نیست بلکه تجربه رویا و خیال است حتی واقعگرایانه ترین هنرها هم واقعیتشان خیالیست؛ خیالی که هنرمند از واقعیت برداشت و دریافت میکند ، هنر تاثیری بر واقعیت ما نمیگذارد بلکه تاثیر بر مفاهیم ما از واقعیت میگذارد و این جنبه از هنر است که همواره مورد بحث قرار میگیرد و اغلب کسان هنر و ادبیات را موعظه گر میخواهند ولی باید اینرا بخاطر داشته باشند که بصرف اینکه منظور از ادبیات فقط ادبیات موعظه گر و مفسر باشد بنظر جفا بر تمامیت هنر و ادبیات خواهد بود چرا که هنر و ادبیات بیش از آنکه در امر قضاوت باشد در بند آزادیست که رشد میکند و میتواند متجلی گردد و تجربیات رویایی جدیدی را در ما به زیبایی به ظهور میرساند

در حلقهٔ فقیران قیصر چه کار دارد؟
در دست بحر نوشان ساغر چه کار دارد؟
در راه عشقبازان زین حرف‌ها چه خیزد؟
در مجلس خموشان منبر چه کار دارد؟
جایی که عاشقان را درس حیات باشد
ایبک چه وزن آرد؟ سنجر چه کار دارد؟
جایی که این عزیزان جام شراب نوشند
آب زلال چبود؟ کوثر چه کار دارد؟
وآنجا که بحر معنی موج بقا برآرد
بر کشتی دلیران لنگر چه کار دارد؟
در راه پاکبازان این حرف‌ها چه خیزد؟
بر فرق سرفرازان افسر چه کار دارد؟
آن دم که آن دم آمد، دم در نگنجد آنجا
جایی که ره برآید، رهبر چه کار دارد؟
دایم، تو ای عراقی، می‌گوی این حکایت:
با بوی مشک معنی، عنبر چه کار دارد؟

هنر و ادبیات اگر فقط خود را مستلزم تکرار تجربیات واقعیت نماید این هنر به مرور کسل کننده خواهد بود چرا که همه بنوعی این تجربه را دارا هستند و یا کسب خواهند نمود و این بیشتر شبیه این خواهد شد که فردی از صبح خود را درگیر مشغله های روزمره و کار و زندگی با تمامی گرفتاریهای آن مینماید و شب که به خانه برمیگردد و در خانه مثلا مشغول تماشای فیلمی باشد که موضوعش شبیه جریان زندگی او باشد که هر روز مدام تجربه اش مینماید این فیلم چه چیزی برای او میتواند داشته باشد؟ چرا که مخاطبش در واقعیت قهرمان آن است و هیچ چیز جدیدی در این اثر نمی یابد! گویی به آینه مینگرد ؛ آینه ای که شاید همواره از مشاهده روی ملال انگیز خود در آن او را بیشتر افسرده تر میکند تا طراوات و شادابی و شور و شگفتی زندگی را بازتاب نماید
استاندال شعاری داشت كه مورد استفاده‌فراوان بالزاك بود. او گفته بود رمان عبارت است از آينه‌ای كه در شاهراه بگيريم و همه‌چيز را نشان بدهد.
با احترام به این بزرگان باید بگویم آینه بودن ادبیات تا کی میتواند مجذوب کننده باشد؟ چرا که در سیر تحول ادبیات ، ما شاهد رشد نوع دیگری از ادبیات میشویم که به مسائل فانتزی تر و رویایی تری نیز به بیان و فرم دیگری میپردازد روبرو هستیم
زیرا شیرینی هنر در تجربیات رویایی آن نهفته است چرا که همه رویاهای گوناگونی دارند که با رویاهای دیگران یکسان نیست و چه بسا که تجربیات رویایی و تخیلی یک هنرمند زیباترین تجربیات رویایی باشد که توانایی اینرا هم دارد که میتواند این تجربیات رویایی خویش را بسان شعری یا داستانی یا نقاشی یا آهنگی متجلی گرداند و با این هنر و اثر خویش نیز دلربایی هم مینماید که دیگران این تجربه را دارا نیستند و یا توانایی ابراز و توصیفش را نداشته باشند
آلبر کامو در تعریفی که از هنر میکند اینگونه میگوید که : (( هنر زمانی پا به عرصه میگذارد که خرد ، دست عقل خرده بین را از سرنوشت انسان کوتاه سازد ! ))

به می بر بند راه عقل را از خانقاه دل
که این دارالجنون هرگز نباشد جای عاقل ها

پس با استناد بدین تعریف از هنر که بنظر دفاعیه ای از ساحت آزادی و طغیان هنر است میتوان چنین استنباط نمود و جواب آنانیکه میگویند خوب حالا شعرا و یا نویسندگان چه دارند تا به این وضعیت زندگی ما بدهند باید گفت که : هنر قرار نیست هر آنچه که مد نظر توست را به تو بدهد بلکه چیزی فراتر و غیر آنچه مد نظر تو هست را به تو میدهد و آنی را به تو میدهد که تو از یاد برده ای آری آن خاطری که فراموش کرده ای را یادآور تو میکند
هنر اقناع و ارضا نیست حتی به اقناع و ارضای هنرمندش نیز نمیپردازد بلکه بدو آن ساحتی را مینمایاند که میتوانست در آن واقع گردد همین!
هنر تسلی بخش است و بهترین تعریف از آن بنظر من همین جریانی استکه جامی به زیبایی بیان نموده :

دید مجنون را یکی صحرانورد
در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت ای مجنون شیدا چیست این؟
مینویسی نامه بهر کیست این؟
گفت مشق نام لیلی میکنم
خاطر خویش را تسلی میدهم
چون میسر نیست بر من کام او
عشق بازی میکنم با نام او

و اینک هم نقش هنر درست عین همین جریان است تسلی بخشی از خاطره ای که دارا هستیم و همینطور خاطری که میخواهیم دارا شویم

پس :

به خرابات رسیدی نزنی حرف چرند
که خرابات نشینان همه اهل ادبند

حسن دوستی
شهریور ۹۷

لینک کتاب چکامه زندگی

انتشارات عطران- حسن دوستی- نویسنده کتاب وزین چکامه زندگی.jpg

انتشارات عطران- حسن دوستی- نویسنده کتاب وزین چکامه زندگی.jpg