چاپ رایگان کتاب

محمدرضا پستک: نویسنده کتاب “نکند عاشق شده ام” نشر ملی عطران

0

محمدرضا پستک: نویسنده کتاب “نکند عاشق شده ام” نشر ملی عطران

محمدرضا پستک نویسنده رمان، داستان، برنامه های رادیو و تلویزیون، فیلمنامه و سریال های تلویزیونی است که دستی نیز در کارگردانی و بازیگری دارد، وی از کودکی علاقه زیادی به خواندن کتاب داشت و در نوجوانی اولین کتابش به نام مرد زود باور منتشر شد، دوره هنرهای دراماتیک را در وزارت ارشاد سپری کرد و پس از استخدام در سازمان تامین اجتماعی، به فعالیت هنری خود در صدا و سیما ادامه داد، رمان غم های جدایی از دیگر آثار این نویسنده است که چند بار تجدید چاپ شده است، بعضی از داستان های کوتاهش در کتاب های مختلف چاپ شده است که از آن جمله می توان به کتاب آیه های سپید، پرچم های سیاه، چهرزاد، چهل چراغ و کتاب داستان سومین سوگواره عبرات اشاره کرد. وی مولف فیلمنامه های سریال آیینه زندگی، بازگشت، رد پای مادر، مجموعه های بچه های محرم، سحر خیزان کوچک، سریال سنسیز ( بی تو) و تله فیلم کفشاتو در نیآر می باشد که تولید و از شبکه های مختلف سیما پخش شده اند. ایشان  دارای چندین تندیس و دیپلم افتخار از جشنوره های متعدد هستند که ذیلا به چند مورد اشاره می گردد:

دريافت لوح تقدير  بخاطر نگارش فيلمنامه سريال «سن‌سيز» ازصدا و سيماي مركز.

نفر اول فيلمنامه نويسي جشنواره سراسري فيلمنامه نويسي باب رحمت.

منتخب دهمين  و چهاردهمین همايش سراسري سوختگان وصل.

برگزيده جشنواره سراسری داستان كوتاه آيه هاي سپيد.

نفر دوم جايزه هنر و ادبيات محتشم.

نفر اول داستان نويسي جشنواره کشوری شاه چراغ (ع)

نفر اول فيلمنامه نويسي سومين جشنواره استاني افلاكيان

نفر اول داستان بلند سومین سوگواره بین المللی عبرات.

منتخب فیلمنامه نویسی نخستین جشنواره ملی پویا نمایی تلویزیون .

دریافت دیپلم افتخار از  دومین جشنواره ملی پویا نمایی و برنامه های عروسکی تلویزیونی ایران.

نفر اول ششمین جشنواره نثر معاصر.

دریافت دیپلم افتخار از جشنواره فرهنگی هنری سراسری(کشوری) مهر مادر

منتخب پنجمین جشنواره بین المللی داستان نویسی خاتم.

محمد-رضا-پستک-نویسنده-کتاب-نکند-عاشق-شده-ام-نشر-ملی-عطران-4

جانم به جانش بسته است، از لبخندش لذت می برم، از نگاه صادق و ساده اش، از دلواپسی های همیشگی اش، چهره اش همیشه پر از زندگی است، مثل قطره باران صاف و زلال است، با این که هزاران بار دلش را شکسته ام، اما هیچ وقت به رویم نمی آورد، نه گلایه ای، نه حرفی، نه قهر و اخمی، توقع زیادی از من ندارد، با کم و زیادم ساخته است، از خبط و خطاهایم گذشته است، خودش را بخاطر من و بچه ها نادیده گرفته است، هرگز تو روی من نایستاده است که کاش می ایستاد و این همه به من میدان نمی داد. عاشق مهربانی بی حد و مرزش هستم، ولی از محبتش سو استفاده می کنم، چه روزها که بی دلیل سرش هوار نشدم و چه شب ها که لج کردم و نتوانستم غرور لعنتی ام را بشکنم، بخاطر چی؟ بخاطر هیچ، واقعاً هیچ، با اینهمه عاشقش هستم و از این که اجازه می دهد از دل دل زدن هایش حس برتری بودنم را ارضا کنم، دلم می گیرد  و بر خودم  و بر اخلاق گندی که دارم لعنت می فرستم، هیچ وقت دوست نداشتم که دلش را بشکنم، هیچ وقت نمی خواستم که زندگی را به کامش تلخ کنم، اما کردم، آدم بی رحمی نیستم، فقط این یکدندگی  و لجوجی دست از سرم بر نمی دارد، همین. به همین سادگی کسی را که عاشقش هستم، آزار می دهم و او بزرگوارانه تحمل می کند، بخاطر من، بخاطر بچه ها. حالا که خوب نگاه می کنم، می فهمم که این همه سال ادای عاشق بودن را در آورده ام، عاشق واقعی اوست، مادر بچه هایم، همسر عزیزم که همیشه با خوب و بدم ساخته است.

كم‌ كم سر و كله آدم‌ ها پيدا مي‌ شود با چتر و بي چتر. باران كه مي‌ زند همه سعي مي‌ كنند از دستش فرار كنند، مي‌ ترسند خيس بشوند، اما اگر لذت خيس شدن زير باران را مي‌ فهميدند هيچ وقت زير باران را خلوت نمي‌ كردند. مثل همين امروز كه با بند آمدن باران تعداد صداي قدم‌ ها روي اسفالت خيس خيابان  و پياده‌ رو­ی اطراف ميدان بيشتر و بيشتر مي‌ شود.

هادي قدم زدن زير باران را دوست دارد، آخرين بار كه زير باران قدم زده بود بابا كنارش بود، جلو مقبره الشعرا، هادي مثل بابا از بوي باران، از بوي خاك باران خورده  و بوي گس درختان خوشش مي‌ آيد و آرزو مي كند كه كاش بابا زودتر برگردد و باز هم زير باران قدم بزنند. با این حس خوشایند لحظه ­ای چشم­هایش را می ­بندد.

بخشی از داستان کوتاه روسری

زن جوان با سيني چاي از سمتي وارد شده، چادرش را مرتب مي‌ كند، سيني  را جلو پيرمرد مي‌ گذارد و مي‌ گويد: بفرمايين.

بعد خودش نيز كناري مي‌ نشيند، پيرمرد با مهرباني مي‌ گويد:دستت درد نكنه دخترم، مزاحم شدم. نه حاج آقا، چه مزاحمتي. زن براي اين‌ كه كاري كرده باشد زير چادر، گره روسري عنابي‌ اش را كمي سفت مي‌ كند و چشمانِ درشت و سياهش را كه هاله‌ي دورشان را شيار هاي زودرسِ چروك پر كرده است به پيرمرد مي‌ دوزد، معلومه كه روزگار به او نساخته است، اندامي لاغر و ظريف دارد، دست‌ هايش را مرتب بهم حلقه مي‌ كند تا اضطرابِ درونش را پنهان كند، پيرمرد استكان را برداشته لب مي‌ زند، هنوز داغ است، بارقه‌ي اميد در لابلاي نگاهِ مضطربِ زن  ديده مي‌ شود و توي دلش مي‌ گويد: «كاش زودتر بگه ببينم چقدره».

پيرمرد با لبخندي كه چهره‌ي سالخورده‌ اش را جذاب تر نشان مي‌ دهد مي‌ گويد: پس شما همسرِ آقاي صبوري هستين؟بله، ببخشين حاج آقا، ديشب كه به موبايل شوهرم زنگ زدين گفتين به شوهرم بدهكار هستين، به نظر نمي‌ رسد ازآشنا هاشون باشين!

پيرمرد جمله‌ي آخرِ زن را خوب مي گيرد، فكر مي‌ كند اضطرابِ زن به همين موضوع مربوط مي شود، بلافاصله جواب مي‌ دهد

نه، من اصلاً شوهرِ شما را نمي‌ شناسم، پسرم بدهكاره، البته مالِ خيلي وقت پيشه، من تازه متوجه شدم، نزديكِ يك ماهه كه دارم دنبال آدرستون مي‌ گردم، مي‌ دونين كه، ما پيرمردها يه خورده تنبليم، كارامونو كِش مي‌ ديم و حوصله ي همه را سر مي بريم، اما خدا را شكر كه بالاخره پيداتون كردم.

زن كنجكاو مي‌ شود، با اين جواب سوالاتِ زيادي به ذهن‌اش هجوم مي‌ آورند، سوالاتِ اميد بخش و نااميد كننده.

مثلاً چند وقته؟

پيرمرد آهي مي‌ كشد و جواب مي‌ دهد:

درست نمي دونم، فكركنم مالِ بيست بيست وپنج سالِ پيش باشه.

زن چشم هايش گرد مي‌شود، بيست و پنج سال پيش اون هنوز شوهر نكرده بود.

بخشی از داستان کوتاه آدرس

آقا­ جون که می ­رود، وارد اتاق می ­شوم، مامان­ جون پشتش به من است، تقه­ ای به در می زنم، یکه می­ خورد و هولکی صورتش را پاک می­ کند و بر می­ گردد، چشم­هایش خیس است، ­قطره اشکی از گوشه چشمم می­ جوشد و می­ خواهم دستش را ببوسم، اجازه نمی­ دهد و بغلم می­ کند:

«چت شده عزیزم؟ امشب شب یلداست­ ها.»

سرم را تکان می­ دهم که هیچی و سفت­تر بغلش می­ کنم، مامان ­جون خوب می ­داند که برای چی بهم ریخته ­ام، از شانه­ هایم می ­گیرد و توی چشمانم زل می­ زند:

«النا جون، تو دیگه بچه نیستی، باید بدونی که آدم بعضی وقتاً مجبور است از چیز ­هایی که دوست دارد دل بکند، مثلِ… مثلِ همین پاییز، پاییز باید برود، چاره­ای نیست.»

سرم را پایین می ­اندازم، احساس می ­کنم که مامان ­جون را بیشتر از همه ­ی دنیا دوست دارم، مامان­ جون از گوشه­ ی کتابخانه از داخل قاب کوچکی مدال و زنجیر طلایش را برمی­ دارد و می ­گوید:

«ببین، اینا رو به هیشکی نمی­ دم، اینا رو نگه داشتم برای تو، وقتی عروس شدی بهت می­ دم.»

سرم را تکان می ­دهم که نمی ­خواهم.

مامان­ جون عمداً با لحن کش­ داری می­ گوید:

«باشه، پس نمی­ خوای، می­ دم به آقا جون.»

از دهانم می­ پرد:

«نه، نه، به آقا جون ندین.»

مامان ­جون بلند می ­خندد، خودمم هم خنده­ام می گیرد، دیوان حافظ را برمی­ دارم و از اتاق بیرون می­ دوم، صدای دایی الیاس بگوش می ­رسد که قابلمه را دایره فرض کرده و با صدای بلند می­ خواند:

«امشب شب مهتابه حبیبم رو می­ خوام، حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می­ خوام…

 بخشی از داستان کوتاه پر از زندگی

Call Now Button