چاپ رایگان کتاب

مطهره میرزایی: نویسنده کتاب نامه هایی که لیلا نخواند (نشر عطران)

0

مطهره میرزایی نویسنده کتابی ادبی است که چند بخش و نامه تشکیل شده است. در فهرست این کتاب می خوانیم:
بزم تنهایی
آغوش من و حال تو
پیراهن گلدار
منِ همراه تو
کفش های پشت ویترین
مرغ آمین
زیر قرض گریه
نگارخانه
اتوبوس ضلع جنوبی
نامه هایی که لیلا نخواند1
نامه هایی که لیلا نخواند2
نامه هایی که لیلا نخواند3
نامه هایی که لیلا نخواند4
زهرا از زبان من می نویسد
لیلا خودِ خودِ منم

همچنین بخش هایی از کتاب به انتخاب هیئت تحریریه در ادامه می آید تا اندکی با این نویسنده جوان آشنا شویم:
نزدیک ضریح فولادین بی حال افتاده بود. شباهنگ دیشب و ضرب باران آنقدر خسته ­اش کرده بود که جسم لعابیش را به پناهگاهی رساند.
از بند بند تنش آب می­ چکید، گاهی می ­لرزید گاهی به دور خودش می­پیچید در چند قدمی بیست و چند شمعی که در حجره­ ی پنجره نزدیک ضریح بود خوابش برد. نم باران تردست معروف شعله ­ها را یک به یک خاموش کرد.
ماند نور سبز امام زاده و تن آبکاری شده­ ی مرغک. صبح داروک­ ها هلهله به راه انداخته بودن، کِر می­کشیدند به این طرف و آن طرف می پریدند، بزمی در جنگل به پا بود جیرجیرک ­ها صدا به سر انداخته بودند.
چشم مرغک باز شد. رنگ سبز پارچه­ ی گره خورده به فولاد در خیالش دانه ­ی سبزینه آمد. کشان کشان خود را به دخیل رساند هرگره که باز میکرد توانش رازمین میگذاشت.
گره آخر اما بدجور پیچ و تاب خورده بود، در گره آخر اما نفسش وا ماند، نوک حناییش زخم شده بود، چشمان گرد کوچکش را بزور تا نیمه باز گذاشته بود.
مرغک قصه پیچ و تاب میخورد، در لابه لای نفس های آخرین. گره بدست باد باز شد. سبزینه و مرغک هر دو  به زمین افتادند پارچه سبز به دور تن آبکاری شده ­ی مرغک پیچیده بود.
مرغک بیچاره توهم  دانه­ ی سبزینه­ اش به حقیقت تلخ رسید اما چشمانش در دور دست­ ها دانه میدید. دانه ­ها هر لحظه بیشتر و بیشتر می­شدند و به سویش می­ آمدند.
روحش را سبک تر کرد، آنقدر سبک که توانست پر بکشد برود به دور دست­ ها به جایی که دانه­ ی سبزینه داشت.
مردمی صبح از کنار امامزاده گذر کردند برای کِشت برنج به سوی شالیزار می رفتند. پرنده ی پیچ خورده به پارچه سبز را پیدا کردند. تنش سرد سرد بود، انگار تلاش پارپه برای گرم کردنش بی ثمر مانده بود.
بلندش کردند خاک سر و صورتش را پاک کردند، برایش مقبره ای نزدیک دخیل ساختند، آرامگاهی کوچک که مرغک را به آغوش می­ کشید با دیواره­ های فولادین .
نامش را نمیدانستند، نمیدانستند اهل کدام دیار است از کجا آمده به کجا میرود پس نامش را آمین گذاشتند.
و سالیان سال روح پرنده همچنان از حوالی همه­ ی ضریح­ها میگذشت و می­گذرد، با جیرجیرک­ ها شعر میخواند، با داروک­ ها هلهله به راه می­ اندازد، کنار رودها آب تنی میکند و با باران می­رقصد.
و به آرزوها
و به آرزوهای دور آمین میگوید.

لینک سفارش کتاب “نامه هایی که لیلا نخواند”

مطهره میرزایی کتاب نامه هایی که لیلا نخواند نشر عطران

مطهره میرزایی کتاب نامه هایی که لیلا نخواند نشر عطران