چاپ رایگان کتاب

مهسا ذوالفقاری: نویسنده کتاب “دچار باید بود” انتشارات ملی عطران

0

مهسا ذوالفقاری: نویسنده کتاب “دچار باید بود” انتشارات ملی عطران

من مهسا ذوالفقاری، دختری که می نویسد و خیاطی می کند.
در شهر اراک بدنیا آمدم.
از کودکی گوشه گیر و خیال پرداز بودم رویا می بافتم رویای دختری را داشتم که میان گندم زار با موهایی حنایی رنگ و رها روی شانه ها، لب های خندان و لبخندی که تمامی نداشت و کک و مک های ریز و درشت ِ با نمک، رویای دختری با پاهای برهنه که به سمت خورشید بالا آمده از پشت کوه ها می دوید و دامن پیراهن گلگلی اش در هوا تاب می خورد.
و کم کم به نوشتن علاقه پیدا کردم و به خواندن. اشتهایم برای خواندن تمامی نداشت از دوران راهنمایی به طور جدی شروع به نوشتن داستان های بلند کردم هر چند جسته گریخته ولی می نوشتم و در تمام داستان ها کسی بودم که در واقع نبودم در داستان ها شبیه آرزوهایم بودم در دوره های داستان نویسی مختلفی شرکت کردم و بعد ها در سال های۱۳۹۴ تا ۱۳۹۵ در دوره های فیلمنامه نویسی و کارگردانی انجمن سینمای جوان شرکت کردم.
و توانستم زیر نظر اساتید مجربی دوره های آموزشی را بگذرانم.
در همین بین خیاطی را هم به شکلی حرفه ای کنار مادرم شروع کردم دنیای پارچه ها دنیای عجیبی ست…
وقتی برش شان می دهی کوکشان میزنی و می دوزی شان و وقتی کسی حاصل زحمتت را می پوشد و با آن لبخند رضایت که تمام خستگی های آدم را دود میکند خودش را در آینه دید میزند دنیای عجیبی ست…
و در نهایت اواخر سال ۱۳۹۷ بود که با داستان کوتاه فرنگیس که خودم عاشقش بودم داستان کت و شلوار دامادی ای که به اندازه خودم تنها بود خسته و دلتنگ، در جشنواره ملی فاخته شرکت کردم و فرنگیس جز آثار منتخب انتخاب شد و به همراه صدها داستان دیگر در کتابی با عنوان تنها ترین تنها چاپ شد، و حالا داستان بلندم دچار باید بود.
خیلی ها می گویند دیر است اما من معتقدم اتفاق ها به وقتشان می افتند
و تو باید تمام آن رنج ها درد ها بغض ها و ناامیدی ها را تحمل کنی تا اتفاق ها، اتفاق بیفتد….

بخشی از داستان دچار باید بود

کتونیام از آب پر شده، توی گوشم میگی “رفتنی در کار نیست تا ابد اینجا میمونی” گیج و سردرگم نگاهت می کنم به مردی که چشمایی شبیه چشمای بابا داره همونقدر درشت و طوسی اما بدون اون محبت عمیقی که ته چشمای بابا بود و دستایی که به بزرگی دستای باباست اما بدون اون گرما بدون اون نوازش ها قرن ها طول کشید تا بفهمم تا یاد بگیرم اینها کافی نیست شبیه بودن چشم ها و دست ها ……
به تو نگاه می کنم به طوسی های درخشان چشمات تو می خندی چشمات همیشه و همه جا پر از خنده است دقیقا یادم نیست امروز هم چشمات می خندید یا نه…
برعکس انتظارت دستام نمی لرزید اونقدر سریع و مصمم امضاء کردم که به دستام خیره شده بودی می دونم با خودت فکر کردی حتما دیوونه شده الآن باید گریه می کرد دستاش می لرزید و پر ازعشق و نا امیدی و ترس از دست دادنم بهم خیره می شد متاسفم که محاسباتتو بهم ریختم ….

این تصویر دارای صفت خالی alt است؛ نام فایل آن انتشاازات-عطران-مهسا-ذوالفقاری-1-2.jpg است

 

لینک سفارش کتاب دچار باید بود

Call Now Button