چاپ رایگان کتاب

نسترن لیاقتمند: خالق کتاب “اتانازی” و “چشمان خاکستری” انتشارات ملی عطران

0

نسترن لیاقتمند انتشارات عطران اتانازی

نسترن لیاقتمند: خالق کتاب “اتانازی” و “چشمان خاکستری” انتشارات ملی عطران

نسترن لیاقتمند زاده ی  خرداد پنجاه و هشت،  در شهری که هشت سال تنش زخمی جنگ بود و تنها راه  فرار از گرمای طاقت فرسا و شرجی جنوب، خواندن و نوشتن و  نقاشی کشیدن  بود . یک چیز را خوب می دانم، برای من نوشتن اکسیژنیست عزیز که بی آن نفس نمی توانم بکشم و شاید تنها راه برای کوتاه کردن فاصله ی زیاد من از ایران است.
بخواهم یا نخواهم در کشوری زندگی کردم که هر روزش هزار داستان برای نوشتن و خواندن دارد. 
دلنوشته هایم را از چهارده سالگی با نام (نسی) آغاز کردم. وقتی اولین نوشته ام در نشریه ی روزان و پس از آن در مجله ی جوانان چاپ شد فهمیدم می شود برای دیگران هم نوشت و ثمره ی برای دیگران نوشتن ها، چندین کتاب و مجسمه شد که به رسم یادبود از شرکت در مسابقات دبیرستان و دانشگاه نصیبم شد.
چون هر روز فاصله ی انسانها از کتاب و خواندن  متن های طولانی بیشتر می شود ترجیح دادم دلنوشته هایم را در دنیای مجازی به اشتراک بگذارم. سعیم بر آنست که سخن کوتاه کنم ، شاید خوانده شوم .
 در ماهنامه ی الکترونیک سروا داستان آتش را انتشار دادم. در جشنواره ی فاخته داستان اتانازی برای نشر انتخاب شد. 
کتاب اولم را که مجوعه ی هفده داستان کوتاه است را به اسم چشمان خاکستری، آماده ی چاپ دارم و امید دارم به زودی کتاب دوم خود را هم به مرحله ی چاپ برسانم.
( به دنبال آرزوهایم خواهم رفت ، عهد بسته ام قبل از مرگم هرگز نمیرم )

برشی از کتاب اُتانازی
«تنها وقتی آخرین درخت بمیرد، آخرین رودخانه مسموم شود و آخرین ماهی شکار شود، انسان ها خواهند فهمید که نمی‌شود پول را خورد.»
سودان این را گفت و  سعی کرد هیکل سنگینش را تکان دهد، اما تلاشش بی فایده بود.
نولا نگران به پدربزرگش نگاه کرد.
سودان دلش نمی خواست نوه اش او را در این حال نزار ببیند، رویش را از او برگرداند. قطره اشکی درشت از گوشه ی چشمانش به روی پوست چروکیده اش سرگردان رها شد.
نولا به آرامی با پاهای بزرگش به طرف پدربزرگ رفت. صورتش را به پوست زمخت و چروکیده ی کمرش کشید. سودان خودش را جمع و جور کرد و گفت:
نولا بیا بنشین حرف دارم فکر نمی کنم  فرصت زیادی مانده باشد.
نولا ناراحت از شنیدن این جملات گفت: پدر بزرگتو خیلی زود خوب میشی.
کرگدن پیر با نگاهی غمگین به نوه اش نگاه کرد دلش می خواست این دروغ را باورکند، اما می دانست، هر کسی را می توانی فریب دهی به جز خودت.
سودان گفت: گوش کن. شاید روزی لازم باشد این حرف ها را به کرگدنی دیگر بگویی.

نسترن لیاقتمند انتشارات عطران کتاب چشمان خاکستری و اتانازی

نسترن لیاقتمند انتشارات عطران کتاب چشمان خاکستری و اتانازی

لینک سفارش کتاب اُتانازی
لینک سفارش کتاب چشمان خاکستری

Call Now Button