چاپ رایگان کتاب

نشر ملی عطران: کتاب “آناشید” به قلم “سارا شاطرعباس”

0

آناشید

آناشید دختری با گیسوان طلایی، صورتی سفید و چشمانی آبی، تنها فرزند سیاوش شد. او پدری مهربان برای آناشید بود. سیاوش از طلوع آفتاب تا غروب خورشید در معدن مشغول کار بود.

آناشید هر روز با سبدی پر از غذا، آب و میوه به سمت معدن رهسپار می شد تا با پدرش، هم سفره شود. همه از عشق پدر و دختر با خبر بودند و در دل، آنها را تحسین می کردند. آن روز آناشید مثل همیشه از پدر خداحافظی کرد و به خانه برگشت.

شب شد آناشید پشت شیشه ایستاده بود و به قطره های باران نگاه می کرد. دل شوره عجیبی سراغش آمد؛ لحظه ای چشمانش را بست، صورت پدر در ذهنش نقش بست. با ترس و وحشت فوراً چشمانش را باز کرد. برگشت و نگاهی به مادر کرد که با کمال خونسردی در حال تهیه ی شام است.

نفس عمیقی کشید و باز انتظار پدر را کشید. این انتظار شیرین را دوست داشت. صدای کلون در به گوش رسید. بی درنگ پرید و در را باز کرد. باران نمی گذاشت چهره اش هویدا شود.

چراغ را به سمتش گرفت و گفت: تو کی هستی؟ مرد سرش را آرام بلند کرد و گفت: منم، دوست پدرت باربد، اجازه می دهی داخل شوم؟ آناشید او را به خانه دعوت کرد و روبه مادر گفت: مادر دوست پدر آمده به استقبالش بیا.

آناهیتا با خوشرویی جلو آمد و گفت: سلام باربد خوش آمدی؛ اتفاقی افتاده؟ سیاوش کجاست؟ باربد کلاهش را در آورد و روی میز گذاشت و روی صندلی نزدیک شومینه نشست، هرم آتش به تن او جانی دوباره داده بود.

نگاه ها به دهان باربد گره خورده بود، بالاخره لب باز کرد و گفت: زمانی که آناشید ما را ترک کرد و به خانه آمد، باران شروع به باریدن کرد. پیش خودمان گفتیم مثل همیشه است و زود بند می آید اما دیدید که نشد! دلشوره تو دل همه ما به پا شده بود و انتظار یه همچین واقعه ای را می کشیدیم.

کارگرهایی که مسئول بیرون بردن طلا از معدن بودند، توانستند خودشان را نجات بدهند اما سیاوش از همه ی ما دورتر بود، آناشید وسط حرف باربد پرید و گفت: خب پدر اوضاعش چطور است؟ توانستید نجاتش بدهید؟ توروخدا حرف بزن. باربد قطره اشکی از چشمانش غلتید و روی دستانش افتاد، چهره ی او گواه همه چیز را می داد.

آناشید و آناهیتا در بغل هم گریه و زاری می کردند؛ نمی توانستند باور کنند که دیگر سیاوش در بین آنها نیست. باربد بلند شد و خواست که قصد رفتن کند؛ گفت: باز هم متاسفم. ما تلاش کردیم اما نشد تا نجاتش بدهیم. معدن ریزش کرده و کاملاً مسدود شده است. من را درغم تان شریک بدانید.

او رفت و آناشید را با هزاران خاطره و آرزو تنها گذاشت. به اتاق زیر شیروانی خانه رفت و خودش را میان تختش رها کرد.

گریه های بی امان، مجالی به چشمان زیبایش نمی دادند. خواب به چشمانش نفوذ کرده بود اما دستان پدر را می خواست تا با نوازش های مهربانانه اش او را به خواب عمیق دعوت کند.

از فکر این که دیگر او نیست، ترسی در وجودش زاده شد. آناهیتا خودش را به کنار دخترش رساند و صورتش را غرق بوسه کرد؛ تا شاید مرهمی بر دل زخم خورده اش شود.

نوبت چاپاول
قیمت روی جلد: 250000 ریال (ارسال پستی رایگان)
جهت پاسخگویی به سؤالات و تهیه کتاب مربوطه می توانید از طریق گزینه خرید محصول و پل ارتباطی انتشارات عطران اقدام نمایید:

دفتر مرکزی انتشارات عطران:     66191000 -021
شماره تلگرام پشتیبانی (24 ساعته):  09108172896

انتشارات عطران 021-66191000 WWW.ATRANBOOK.IR

انتشارات عطران
021-66191000
WWW.ATRANBOOK.IR

Call Now Button