چاپ رایگان کتاب

نشر ملی عطران: کتاب “ایستگاه”نویسنده “هادی پورحسین”

0

ایستگاه

صدای سوت قطار در گوشم هیاهویی به راه انداخته است گوشم را به روی ریل میگذارم ، گوش و گونه ام با هم میسوزد ، چشمهایم را میبندم صدای چرخهای آهنی قطار که به روی ریلها حرکت میکند هر لحظه نزدیکتر میشود

روی زانو مینشینم و دستهایم را به روی پیشانی میگذارم چشمهایم دیگر سویی ندارد ، نگاهم همراه ریل تا نزدیک افق میرود صدا نزدیکتر میشود با مشتی از سنگریزهای اطراف ریل از جا بر میخیزم دستی به پشت میگیرم و کمر حالا خمیده ام را کش و قوسی میدهم ، خودم را به دست باد میسپارم تا که از هر روزنه ای که پیدا میکند خود را به مشتی پوست و گوشت و استخوانم برساند ، تنم که مور مور میشود کلاه پشمینم را تا زیر گوشهایم پایین میکشم .

قطار از زیر پای خورشید سرک میکشد و زوزه کشان و از لا بلای گندمزارهای طلایی که دست دور گردن دشت انداخته اند به ایستگاه و به من نزدیک و نزدیکتر میشود . هنوز چشم از جاده آهنی پیچده در دل گندمزارها بر نداشته ام که پشت سرم کسی فریاد میزند :

_  آمد . قطار آمد . .

پسرکی که پشت لبش هنوز سبز نشده است با چشمهایی که انتظار را فریاد میزنند و خنده هایی که ما بین گونه های آفتاب سوخته و چانه ی باریکش به زور خود نمایی میکند جلوتر از دیگران بالا و پایین میپرد و کلاه پارچه ای رنگ و رو رفته اش را در آسمان میچرخاند و مژده رسیدن قطار را میدهد انگار که بهار در راه است .

ریلها میلرزند ، قطار سوت میکشد و بالاخره از راه میرسد ، لبه کلاه را که به روی چشمهایم سایه انداخته است را بالا میدهم قطار با تمام هیاهوی خفته اش مقابلم ایستاده است .

از چشمهای پسرکی که هنوز پشت لبش سبز نشده است انتظار جمع نمیشود ولی دیگر از آن همه اشتیاق خبری نیست ، با هر مسافری که از پلکان قطار پیاده میشود خنده نیز از روی صورت پسر محو و محو تر میشود ، کلاه نیز خسته و کوفته دیگر در آسمان نمیچرخد و کنار پاهایی لاغر و استخوانی آرام میگیرد .

نیمکت چوبی خالی ، شاخه های گل نرگس ، لبهای آویزان پسرکی که هنوز پشت لبش سبز نشده است ، چشمهای به گود نشسته من و منتظرانی که دیگر انتظار را نمیکشند ته مانده ی سوغاتی های قطار خفته است .هر یک از مسافران خستگی سفر را در آغوش کسی از تن به در میکند یکی روی شانه ی پدر دیگری در آغوش مادر و مردی جوانی به روی گونه های سرخ شده از شرم و حیای دخترکی به گمانم تازه عروس و بعضی زیر کولشان میگیرند و سلانه سلانه با خود از ایستگاه خارج میکنند ، دختر بچه ای دست عروسک پارچه ایش را گرفته و به دنبال خود روی سنگفرش کف ایستگاه میکشد و پسر بچه ای آنطرف تر آبنبات چوبی نیمخورش را دور از چشم مادر درون جیب کت وصله پینه دارش پنهان میکند ، بعضی دیگر از مسافران غربت از رخت و لباس و نگاههایشان میبارد ، انگار نه در این ایستگاه که در هیچ ایستگاهی منتظری نداشته اند .

نوبت چاپاول
جهت پاسخگویی به سؤالات و تهیه کتاب مربوطه می توانید از طریق گزینه خرید محصول و پل ارتباطی انتشارات عطران اقدام نمایید:

دفتر مرکزی انتشارات عطران:     66191000 -021
شماره تلگرام پشتیبانی (24 ساعته): 09108172896

انتشارات عطران 021-66191000 WWW.ATRANBOOK.IR

انتشارات عطران
021-66191000
WWW.ATRANBOOK.IR

Call Now Button