چاپ رایگان کتاب

نشر ملی عطران: “کتاب زندگی در رویا” به قلم ” آرمان اصغری”

0

نشر ملی عطران: “کتاب زندگی در رویا” به قلم ” آرمان اصغری”

روی میزم را مرتب کرده وبه راه افتادم خیلی خوشحال بودم سپیده مثل همیشه باانرژی وخندان به پیشوازم آمد بعد ازخوش وبش روی صندلی کنار سپیده نشسته بودم که چشمم به چیزی افتاد:

_ساعت آروین اینجا چیکار می کنه؟

سپیده مات و مبهوت مانده بود می خواستم همه چیز را بدانم با صدای بلند گفتم :

_سپیده ساعت آروین چرا اینجاست؟اون تنهایی اومده بود اینجا پس تو چرا چیزی بهم نگفتی؟

سپیده با دست پاچگی گفت:

_آریان جان عزیزم چرا اینقدر ناراحت شدی حتما اون روزی که اومده بود جا گذاشته!

_پس چرا تو این مدت ندیده بودیمش یا خودش چیزی نگفته؟

_نمی دونم شاید یادش رفته

سپیده سعی می کرد خودش را آرام نشان دهد من هم ظاهرا آرام شده بودم اما اعصابم کاملا به هم خورده بودبدون اینکه چیزی بخورم با دلخوری و عصبانیت خوابیدم.

دیگر با آروین با احتیاط برخورد می کردم هنوزیقین نداشتم و باور نکرده بودم که همان روزی که آمده بود ساعتش را جا گذاشته یا نه؟در این مورد هم چیزی به او نگفتم .

رفتارم با آروین وسپیده خیلی سرد شده بود چند روز بعد از این ماجرا به آروین گفتم:

_من یه چند روزی باید برم پیش یکی از دوستام براش مشکلی پیش اومده

_چیزی شده ؟ کاری از من برمیاد؟

_نه ممنون

_باشه چن روز نیستی؟

-شاید یه هفته یاکمتر

به دوستم که در یکی از شهرستانها زندگی می کرد زنگ زدم واز او خواستم که به سپیده زنگ بزندودرمورد رفتن من پیشش با او حرف بزند.این نقشه ای بودکه من کشیده بودم که شاید از این طریق بتوانم از ته و توی ماجرا سر در بیاورم باید مطمئن می شدم.

شب مقداری لباس ووسایل برای خودم آماده کردم و داخل ساک گزاشتم . صبح موقع رفتن دوربینم را هم برداشتم که سپیده متوجه نشد . در این مدت من کمی دور تر از خانه ی خودم داخل ماشینم که عوضش کرده بودم و کسی این موضوع را نمیدانست . زندگی میکردم و مواظب رفت و امد های سپیده بودم . یکی دو روز گذشت و هنوز اتفاق خاصی نیفتاده بود . کم کم داشتم راضی میشدم که موضوع ساعت آروین اتفاقی بوده و سپیده راست می گفت . روز بعد سپیده به من زنگ زد :

_سلام عزیزم چطوری؟

_سلام سپیده . خوبم تو چطوری؟

_کارا خوب پیش میره ؟ مشکل دوستت حل شد؟

_آره خداروشکر . یه چند روزی مهمون ایشون هستم بعد میام . در همان حین که مشغول صحبت کردن با سپیده بودم . دیدم که سپیده از خانه خارج شد و جلوی در خانه ایستاد . از من خداحافظی کرد من هم که داشتم قشنگ تماشایش می کردم . چند دقیقه بعد آروین با ماشینش آمد و سپیده سوار شد

نوبت چاپاول
جهت پاسخگویی به سؤالات و تهیه کتاب مربوطه می توانید از طریق گزینه خرید محصول و پل ارتباطی انتشارات عطران اقدام نمایید:

دفتر مرکزی انتشارات عطران:     66191000 -021
شماره تلگرام پشتیبانی (24 ساعته): 09108172896

انتشارات عطران 021-66191000 WWW.ATRANBOOK.IR

انتشارات عطران
021-66191000
WWW.ATRANBOOK.IR

Call Now Button